روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب مي شناختمش نامت چو آوازي همِشه بر لب او بود حتي زمان مرگ آن لحظه هاي پر ز درد و غم و غروب آن بيقرار عشق چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو شب در ميان تاريکي در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشيد تابناک هر لحظه در برابر آيينه ي زمان آن دختر سکوت در انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد هرگز خيانتي به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هيچ چشم سياه مستي عوض نکرد تا آخرين نفس در انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دير شد ؛ اي کاش ! کمي زودتر مي آمدي اما بگو من خوب مي دانم حتي در آن جهان آن خفته ي خموش ؛ در انتظار ديدن رويت نشسته است روز ي اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هيچوقت ديگر نمي آيد کاش عمرم را به پايش هدر نمي کردم ..............

.:مرگ گلبرگهای مريم:.
۱۳٩۱/۱۱/۱٦
من برگشتم!!

http://eldera2.persiangig.com/image/eshgholane/zendegi.jpg

 

آه...اینجا از برایم بسیار آشناست ...

بوی گذشته های  تلخ و اندکی شیرین را دارد .

نمور است و تاریک

بوی نای آن را میپرستم 

دلم از برای دوباره در اینجا بودن بسیار تنگ شده بود ..

امان از دست این زندگی ...

چه میکند با ما ... نمیدانیم ... من هم ندانستم ..

گیجم .. منگم ...

لحظه ای در تشویش و لحظه ای در سکون...

گاه میخواهم مرده باشم و گاه میخواهم با تمام قدرتم بوی تازه گی زندگی رو تنفس کنم..

نمیدانم ..

اما باید کم کم برخیزم ...

کمی خانه را غبار روبی کردن بد نیست ..

شاید از زیر این غبارهای زدوده ....نشانه هایی ز بودن ..  هویدا گردد ..

من هستم ...؟

                    ؟؟؟    !!!!!!!!!!!!!!!!!  ؟

پ ن‌:خوشحال میشم پیچ نقره داغ رو تو فیسبوک لایک کنید...

 

 
۱۳۸٩/٦/٥
 

http://eldera2.persiangig.com/image/eshgholane/30dhybk.jpg

می زنم برای روز هایی که می آیند و لبخند می آورند و سگرمه ها باز می شوند و باران می آید و تو می آیی و من بزرگ می شوم و تو می خندی و من باران ... 

کم نیست این روزها ... خالی ست از هر بهانه و خنده ای ! چرا ؟ ب ی د ل ی ل ...

این ها که اینجایند روزهایشان طلایی می گذرد و شب هاشان مهتابی ... باران بیاید و نیاید روزها و شب هاشان رنگین است و پر هیاهو ...

اما من ...

می دانی که نمیدانم کیستی و کجای این خاک نفس می کشی ... فکر می کنم این نوشته ها شاید روزی هدیه ی کوچکی باشد برای تویی که نمی دانستم کیستی و می نوشتم از تو به صد آشنایی ...

می دانم بیایی و ببینی در و دیوار این خانه سیاه است دلت می گیرد ... می شکند ٬ غصه ورش می دارد ...

 بخند و بدان هیچ رنگی این همه اینجا را برای من گرم و دلپذیر نمی کرد . بخند و بدان همین سیاهی ها  روزی خانه ی امنی برای تو می شود ... فقط کافی ست کمی درنگ کنی . چشمت که عادت کند  خو می گیری و دیگر دل نمی کــَنی  م ی د ا ن م  (:

  ~از همین حالا دوستت دارم   (:    اول

--------------------------------------------------------------------

پ ن1: نمیدانستم یه روزی 5 سالگیت را در سکوتی  سرد و اندوهگین جشن خواهم گرفت...توانی  برای شاد بودن نیست ...تولدت مبارک سنگ صبور من!

پ ن2: می دانم به زودی در زیر عبور این لحظه های پرشتاب دفن خواهم شد ...
ولی تو را قسم به هرچه از بیقراری دریا شنیده ای،
مگذار کسی هوای بارانی چشمت را به گریه تعبیر کند...

 
--> Rima Eldera2