روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب مي شناختمش نامت چو آوازي همِشه بر لب او بود حتي زمان مرگ آن لحظه هاي پر ز درد و غم و غروب آن بيقرار عشق چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو شب در ميان تاريکي در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشيد تابناک هر لحظه در برابر آيينه ي زمان آن دختر سکوت در انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد هرگز خيانتي به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هيچ چشم سياه مستي عوض نکرد تا آخرين نفس در انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دير شد ؛ اي کاش ! کمي زودتر مي آمدي اما بگو من خوب مي دانم حتي در آن جهان آن خفته ي خموش ؛ در انتظار ديدن رويت نشسته است روز ي اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هيچوقت ديگر نمي آيد کاش عمرم را به پايش هدر نمي کردم ..............

.:مرگ گلبرگهای مريم:.
۱۳۸٩/٦/٥
 

http://eldera2.persiangig.com/image/eshgholane/30dhybk.jpg

می زنم برای روز هایی که می آیند و لبخند می آورند و سگرمه ها باز می شوند و باران می آید و تو می آیی و من بزرگ می شوم و تو می خندی و من باران ... 

کم نیست این روزها ... خالی ست از هر بهانه و خنده ای ! چرا ؟ ب ی د ل ی ل ...

این ها که اینجایند روزهایشان طلایی می گذرد و شب هاشان مهتابی ... باران بیاید و نیاید روزها و شب هاشان رنگین است و پر هیاهو ...

اما من ...

می دانی که نمیدانم کیستی و کجای این خاک نفس می کشی ... فکر می کنم این نوشته ها شاید روزی هدیه ی کوچکی باشد برای تویی که نمی دانستم کیستی و می نوشتم از تو به صد آشنایی ...

می دانم بیایی و ببینی در و دیوار این خانه سیاه است دلت می گیرد ... می شکند ٬ غصه ورش می دارد ...

 بخند و بدان هیچ رنگی این همه اینجا را برای من گرم و دلپذیر نمی کرد . بخند و بدان همین سیاهی ها  روزی خانه ی امنی برای تو می شود ... فقط کافی ست کمی درنگ کنی . چشمت که عادت کند  خو می گیری و دیگر دل نمی کــَنی  م ی د ا ن م  (:

  ~از همین حالا دوستت دارم   (:    اول

--------------------------------------------------------------------

پ ن1: نمیدانستم یه روزی 5 سالگیت را در سکوتی  سرد و اندوهگین جشن خواهم گرفت...توانی  برای شاد بودن نیست ...تولدت مبارک سنگ صبور من!

پ ن2: می دانم به زودی در زیر عبور این لحظه های پرشتاب دفن خواهم شد ...
ولی تو را قسم به هرچه از بیقراری دریا شنیده ای،
مگذار کسی هوای بارانی چشمت را به گریه تعبیر کند...

 
۱۳۸٩/٥/٤
سکوت

http://eldera2.persiangig.com/image/eshgholane/ya%20mahdi.jpg

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خوا ند، رویاهایش را آ سمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؛از حرکات ناکرده،اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده.دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛حقیقت تو و من.

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند؛ گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود. برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد. زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد ازآن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.

بسیار وقت ها برای یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز کرده ایم؛اما در همه چیزی رازی نیست،گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست.سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه می کنم و میدانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد ،آسوده خاطرت کند،بگشایدت تا به در آیی؛من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود.

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است...

پ ن 1:چفدر سخته وقتی داری بهش زنگ میزنی چیزی جز سکوت نتونی بگی...

 

پ ن2:مسیر همیشگیمون رو با کلی خاطره طی کردم...اما این بار به تنهایی!

 

پ ن3:یادت هست؟یک سال پیش،شب میلاد و شربت به دست!میخواهم بدانم آرزوت چه بود که اینگونه قلبم شکست؟!

 

 
--> Rima Eldera2