
می زنم برای روز هایی که می آیند و لبخند می آورند و سگرمه ها باز می شوند و باران می آید و تو می آیی و من بزرگ می شوم و تو می خندی و من باران ...
کم نیست این روزها ... خالی ست از هر بهانه و خنده ای ! چرا ؟ ب ی د ل ی ل ...
این ها که اینجایند روزهایشان طلایی می گذرد و شب هاشان مهتابی ... باران بیاید و نیاید روزها و شب هاشان رنگین است و پر هیاهو ...
اما من ...
می دانی که نمیدانم کیستی و کجای این خاک نفس می کشی ... فکر می کنم این نوشته ها شاید روزی هدیه ی کوچکی باشد برای تویی که نمی دانستم کیستی و می نوشتم از تو به صد آشنایی ...
می دانم بیایی و ببینی در و دیوار این خانه سیاه است دلت می گیرد ... می شکند ٬ غصه ورش می دارد ...
بخند و بدان هیچ رنگی این همه اینجا را برای من گرم و دلپذیر نمی کرد . بخند و بدان همین سیاهی ها روزی خانه ی امنی برای تو می شود ... فقط کافی ست کمی درنگ کنی . چشمت که عادت کند خو می گیری و دیگر دل نمی کــَنی م ی د ا ن م (:
~از همین حالا دوستت دارم (: اول
--------------------------------------------------------------------
پ ن1: نمیدانستم یه روزی 5 سالگیت را در سکوتی سرد و اندوهگین جشن خواهم گرفت...توانی برای شاد بودن نیست ...تولدت مبارک سنگ صبور من!
پ ن2: می دانم به زودی در زیر عبور این لحظه های پرشتاب دفن خواهم شد ...
ولی تو را قسم به هرچه از بیقراری دریا شنیده ای،
مگذار کسی هوای بارانی چشمت را به گریه تعبیر کند...


